اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

اهورا و عکاسی

هر بار که یه مطلب جدید از کارات میذارم فکر میکنم تا چند وقت چیزی پیش نمیاد که بذارم ولی همیشه اشتباه فکر میکنم ماشاالله از بس فعالی و به هر چیزی کار داری که همیشه یه موضوع واسه به روز شدن وبلاگت برام جور میکنی از دیشب گیر به گوشی بخت برگشته من دادی تا همین الان مجبور شدم چند بار شارژش کنم راه و بیراه از همه چیز عکس میندازی نمیدونم چرا هر روز باید به یه چیز گیر بدی و چیز جدیدی تجربه کنی از هرچی فکرشو بکنی عکس انداختی چند بارم حافظه گوشیم پر شد برات خالیش کردم که به بقیه کارت برسی بیشتر عکسایی که انداختی کیفیت نداشت چند تا از عکساتو میذارم که بعدا کلی به کارای خودت بخندی از سقف عکس انداختی از کارتونی...
30 آذر 1392

کارای عجیب اهورا

ای خدا از دست اهورا نمیدونم چیکار کنم از دیروز توخونه یه سره کلاه میکنه سرش و جوراب به دستش خودم موندم این دیگه چه جورشه؟ هرچی میگم اهورا جوراب رو باید پا کنی نه دست جوراب کثیفه یا حداقل دستکشتو دستت کن  انگار نه انگار گوشش بدهکار نیست حالا کاش فقط تو بیداری اینکارو میکرد دیشب قبل خواب هرکاری کردم راضیش کنم جورابارو از دستش دربیاره فایده نداشت باخودم گفتم بعد اینکه خوابش برد از دستش درشون بیارم ولی تو خوابم حواسش بود 2 بار امتحان کردم شروع کرد به جیغ و گریه نصفه شب با کلی ترس از دستش درشون آوردم خدا رو شکر اون موقع متوجه نشد ولی صبح تا چشاشو باز کرد گفت جورابام کجاس؟ الانم جوراب به دست و کل...
27 آذر 1392

اهورای کتابخون

امروز باخودم فکر کردم تا کی زندگی رو به بطالت بگذرونم گفتم به جای اذیت کردن و خرابکاری یه کار مفید انجام بدم دیدم چه کاری بهتر از کتاب خوندن  چندتا از کتابهای بابایی رو آوردم   عینک مامانم به چشمم زدم وشرووووووووع کردم به کتاب خوندن     از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟ فکر کنم اول از این شروع کنم بهتر باشه از این صفحه که چیزی نفهمیدم برم صفحه بعد شاید چیزی دستگیرم شد ای خداااااااااا هیچی نمی فهمم مامان اگه دیگه نخونم اشکالی نداره؟ آخیش اون کتابها چی بودن نقاشی خیلی بهتره ...
25 آذر 1392

اهورا در خونه خاله هدی

امروز صبح تا بعد از ظهر رفتیم خونه خاله هدی(دختر عمه مامان_دختر دایی بابا) تو راه گیر دادی آبنبات میخوام تا برات نخریدم ول کن نبودی خیلی خوش گذشت هرچند که شما کلی اذیت کردی.رو مبلهاشون بپر بپر کردی و چشمتم خورد لبه مبلشون وکمی قرمز شد از اذیتای دیگتم اینکه نیم ساعت گریه کردی و گیتارشون رو خواستی ولی من بهت ندادم گیتار باباییت شده اسباب بازیت کمه به گیتار بقیه هم باید گیر بدی؟؟؟؟؟؟؟ نصف وسیله های داخل کابینت خاله هدی رو درآوردی اون بیچاره هم چیزی نمیگفت وخلاصش اینکه به هر چیزی سرک کشیدی .کل خونه شون رو بهم ریختی شرمندگیشم برای من شد به زور چند تا عکس با هاپوی خاله هدی ازت گرفتم که میذارمشون ...
19 آذر 1392

اهورا و رنگ آمیزی

دیروز کتاب رنگ آمیزیت رو که قبلا مامان جون بهت داده بود آوردی و رنگ کردی .فدات بشم که سعی میکردی از خط بیرون نزنی ولی یه جاهایی بیرون میزدی هنوز نفهمیدم چپ دستی یا راست دست آخه با هر دو دستت مداد میگیری و کار میکنی اینجا داری با دست راست رنگ میکنی و اینجا با دست چپ رنگ میکنی یه نمونه از رنگ آمیزیت ولی نمیدونم چرا فقط به رنگ سبز گیر دادی هرچی گفتم از رنگهای دیگم استفاده کنی گوشت بدهکار نبود ...
18 آذر 1392

قایم شدن به سبک اهورا

صبح کمی بااهورا قایم باشک بازی کردم  ولی اهورا از بس حرفه ای قایم میشد که اگه یه عالمه آدمم بسیج میشدن نمیتونستن پیداش کنن اینم چند تا از عکساش فقط به من حق میدین نتونم پیداش کنم؟   الهی قربون خودت واین مدل قایم شدنت بشم  که فکر میکنی وقتی چشاتو ببندی و نبینی کسی هم تو رو نمیبینه ...
16 آذر 1392